الان دیگه خیلی جدی نمیگرم ... اصن اونجا میخواستم براش هیچی نگیرم بس که این بشر سرد بود
در طول روز فقط بلده بنویسه سلام خوبی؟ یا چخبرااا البته اگ کار نداشته باشه که منم براش بگم چخبرااا به هیچ جاش نیست اون خبر:/
خودشم در جواب چخبر های من هیچی نمیگه همش میگه سلامتی! کلا از کارهاش برای من تعریف نمیکنه و به شدددددت درون گراس از زبونش در نیومده که دلم برات تنگ شده یا دوست دارم یا یه تعریفی چیزی اخرین باری که از این حرفا زد همون اول اینا بود که تازه خیلی هنررر کرد و بهم گفت دیدنتون حس خوبی بهم میده!!
منم تو سفر خیلییی آمپرم رفت رو هزار بهش گفتم که من نمیدونم کجای زندگیت رو پر کردم هیچ فرقی با بقیه برات ندارم ! اصن انگار نه انگار که منم وجود دارم... میدونی در جواب چی بهم گفت؟:|
گفت اها نکنه دوس داری رابطمون بوس و بغل باشه !! پشمام ریخت با این جمله ینی به این نتیجه رسیدم که کلا ابراز علاقه بلد نیست و سیستمش یه نمه 0 و1 هستش:/
خاصه تو راه برکشت خیلیی منت بر سر ما نهادن زنگ زدن و باهم حرف زدم ...وقتی میبینمش یا صداشو میشنوم تموم معادله هام بهم میرزه لعنتی!!
گفتم که اگه افتخار بدین روز بعد که من برگشتم ببینمتون سوغاتی هاتون رو تقدیم کنم:)))
گفت باشه من کارامو میندازم عقب ...
خلاصه من اصلااا دلمو خوش نکردم گفتم شااید باز مثله سری قبل بشه
تا اینکه رسیدیم خوابگاه و گفت فردا 1! بازم من شک داشتم و به هیچ جام نبود که 1 قرار دارم حالا دوازده و نیم بود من خوابیدم... چون خبری نبود نزدیک یک زنگ زد گفت اماده ایی؟
گفتم مگه قراره برم؟گفت اره دیگه مگه قرارمون یک نبود؟ گفتم باشه بریم چند دقیقه وایسا من اماده شدم بهت ز میزنم بیا گفت اوکی چشمتون روز بد نبینه عینهو ببر پریدم ابجوش گذاشتم تو اون مدت که اون بجوش بیاد اماده شدم کرم مالی کردم خیلیییی ساده رفتم فقط کرم و رژ
اون شال طوسی حدیدم که تو سفر خریدم سر کردم با پالتو و زیرش پلیور راه راه آیدا رو تن کردم فلاسک رو با ابجوش پر کردم نسکافه ها و پفک رو دسته بندی کردم آطانس گرفتم در بیمارستان! نشون به اون نشون که راننده منو تا درب اصلی اورژانس برد داخل جا داشت منو ببره داخل برام پرونده تشکیل بده ... حالا اون بیرون در بیمارستان منتظر من بود
با هزااارانترس و استرس وارد بیمارستان شدم کلی اشنا دیدم از اون یکی در خارج شدم و رفتم رو خیابون اصلی استرسم 10 برابر شد چون حس میکردم از همکارام یا استادم از پشت دارن منو میبینن که میرم سوار ماشینش میشم... خودمو انداختم تو ماشینش:)))
کتم شوت کردم پشت
وقتی دیدمش تمووووم دلخوری هام ازش دوباره یادم رفت... میدونی رفیق این قضیه خیلی خطرناکه... از اون جایی که آقا تو اون شهر خیلیییی سرشناسه و همه ایشون رو میشناسن نمیتونیم اونجا بریم بیرون سری پیش رفتیم همدان چون بیشتر وقت داشتیم.. ولی الان رفتیم یه شهر نزدیک تر حدودا یه ساعت راه بود...
من همونجا یه عروسک براش گرفته بودم خیلییی بامزه بود یه عروسک مرد سیبیلو با پیژامه راه راه و رو سینه شم پشم داشت:)))
بهش دادم از خنده ترکید ها:))) گفت این منم دیگه؟ گفتم اره اتفاقا شبیهته همونجا گفتم اسمشو چی بزاریم چی نزاریم؟ گفتم بزاریم اکبر!اکبر شاطر! ینی وقتی عروسکو بهش دادم اینقدررر ذوق کرد که نگو چشاش قلبی شد اصن:)
بعد یجا گفتم پشماشو ببین تروخدا بازم ترکید از خنده خولاصه در طی مسیر من با اکبر ور میرفتم و بحث و شوخی و خنده و خاطرات سفر رسیدیم بعد رفتیم کباب خوردیم من یه دونه بزور
129...ما را در سایت 129 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 88